عکس آتلیه

پ.نوشت :

اینم عکسای آتلیه که قولش رو داده  بودم اما آلبومش با این عکسا فرق داره و کارای فتوشاپی روش انجام شده و از حوصله بنده خارج است که از تمام صفحات عکس بگذارمامیدوارم همین ها رو از بنده قبول نمایید با تشکر یه عدد مامان تنبل

 

 

 

 

 

 

13 ماهه شدم

13 ماهه شدم

من یه ماه بزرگتر شدم و آقاتر خدا از دهنتون بشنوه پسرک مامان انشا الله 120 ساله بشی 

بالاخره موفق به وصل اینترنت پر سرعت شدیم البته چه سرعتی خدا رو شکر از روزی که وارد ایران شدیم مشکل خاصی پیش نیومد فقط شازده با آب دچار مشکل بودند که اونم با هزار ترفند بر طرف شد آخه خیلی نگران بودم چون 3 روز قبل از اومدنمون به ایران سینا حسابی تب کرد که وقتی دکتر رفتیم مشخص شد گلوش ملتهبه که با آنتی بیوتیک و داروهای تب بر برطرف شد  ایرانم که دچار یبوست شده بود متوجه شدم به خاطر آب هست  الان که کمتر شده و بهتره اگه یادتون باشه قرار بود یه خوشخبری بدم که اونم راه افتادن شازدمون هست

راه افتادنت مبارک عزیز دلم

 

سینا دقیقا دو روز بعد از وارد شدن به ایران با تلاشهای مستمر عمو مسعود در کرج راه افتاد(17 ژوین)

ووقتی به یزد رسیدیم کامل راه میرفت البته دستهاشو بالاتر  میگرفت تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه و دیگه 4 دست و پا رفتن کامل کنار گذاشت دلم واسه تمام اون لحظات تنگ شده kiss.gifو الان کامل و مستقل راه میره و اینم متوجه شدم که روروئک  هیچ نقشی در راه رفتن سینا نداشت چون بعد از خوندن مقاله ایی که مضرات روروئک رو گفته بود از خریدش صرف نظر کردیم  میخواستم فیلمی از راه رفتنش بزارم نمیدونم چرا واسه نصب فلش پلیر دچار مشکل شدم و هر کاری میکنم نمیشه در اولین فرصت حتما فیلم رو میزارم

سینا در گردشی شبانه 

از شیرینکاریهای عسلکم بگم

بازی گنجشک پر رو کامل بلده در هر فرصتی باشه فوری روی زمین میشینه و این کارو انجام میده تا میگم سینا پر شروع میکنه واسه خودش دست زدن منم باید ادامه بدم سینا که پر نداره خودش خبر نداره کلی ذوق میکنه

به بازی لی لی حوضک هم علاقه داره فوری دست منو باز میکنه و وسط دستم یه دایره میکشه و همون کارایی رو که با خودش انجام میدم واسه منم انجام میده

به کتاب خوندن شدیدا علاقه نشون میده  و تقریبا منو بیچاره کرده از بس شعر خوندم و قصه گفتم

 عاشق کتاب حیواناته حتما باید صداشونم در بیارم تا راضی بشه اگه منم در حال کتاب خوندن ببینه میاد روی کتاب میشینه و کتابای خودش رو باز میکنه که بخون اگه نخونم هم جیغ میزنه

 همچنان عاشق سی دی های بی بی اینیشتین هست  و تا زمانی که روشن هست از کنارش تکون نمیخوره غریبی کردنش هم کمتر شده ولی همچنان چشمش به دنبال بنده هست  

خدا رو شکر در کابینتها محکم هست و گرنه تا حالا حتما مامانم ما رو از خونه بیرون کرده بود

دیگه مثل قبل کمدها رو بهم نمیریزه البته اگه در کمدی باز باشه کوتاهی نمیکنه

از وقتی اومدیم ایران به برس مو و مسواک علاقه زیادی نشون میده و مرتب تو یه دستش مسواکه تو یکیشم برس

 آرزو به دل موندم یه فیلم بتونم ببینم وقتی میبینه مشغول فیلم هستم سریعا صورتش رو میاره روبروم و خودشو لوس میکنه که به من نگاه کنه و اون وقته که با دیدن اون قیافه شیطونش باید حسابی قربون صدقش بری و وقتی متوجه میشی که فیلم تموم شده افسوس

 یه چیزی خیلی ناراحتش میکنه وقتی فیلما یا عکسای بابابش رو براش میزارم جیغ میزنه به همین خاطر سعی میکنم اصلا نشونش ندم  میترسم قیافه بابابشو یادش بره

شیرینکاریهای جدید

 قند عسلم کلی برام حرف میزنه

گاوه میگه :ماااااااااااااا

خروسه میگه:اواواووووو

دف: همون رفت البته دستاشم بالا میبره  

تما: تمام

ماما: مامان

دا:دایی

می می : شیر

به مناسبت روز پدر

فعلا همینا رو داشته باشید تا بعدتو پست بعدی عکسای اتلیه رو براتون میزارم که بد قول نشم دوستان گلم دوستتون دارم مراقب خودتون باشید

روز پدر مبارک

 

 زندگی آرام است ، مثل آرامش یك خواب بلند . زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یك روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یك كودك ناز . زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یك غنچه باز . زندگی تك تك این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست . زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است . زندگی مثل زمان در گذراست

بابا جونم روزت مبارک امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشی من و مامان بهت افتخار میکنیم دلمون میخواست کنارمون بودی خیلی دلمون  برات تنگ شده

همسر عزیزم بابت همه چی ممنونم

بابت تمامی مهربونیات و خوبیات که هر چی بگم کمهدوستت داریم

 

 این روز عزیز رو به تمام مردان و پدران مهربون تبریک میگم

وقتی اینترنت پر سرعت رو نصب کردیم عکسامو میزارم چون با دیال اپ خیلی سرعت پایینه به زودی بر میگردیمدوستان عزیزم دلم واسه خوندن وبلاگهای قشنگتون تنگ شده

 مرد کوچکم روزت مبارک


فعلا اومدیم

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم و شرمنده که نتونستم تو این مدت به وبلاگهاتون سر بزنم اون قدر سرم شلوغ بود که فقط خدا میدونه چه جوری وسایل سفرم رو جمع کردم و فرصت نکردم که خبری از خودم بدم

من و پسرکم الان در ایران هستیم و از اونجایی که در ایران ازادی مطلق موج میزنه از داشتن اینترنت محروم هستیم من کلی پست دارم که در دفترم اونها رو نوشتم و در اولین فرصت به وبلاگ شاه پسرم اضافه میکنم

ما 15 ژوئن عازم ایران شدیم هر چند که روزهای قبلش به قدری درگیر کارهای مربوط به وروجک بودم که شبا تقریبا بیهوش میشدم و فرصت آپ کردن نداشتم هر چمدونی رو تا دو بار مرتب کردم و هر وقت غافل میشدم وروجک حسابی شرمندمون میکرد و دوباره روز از نو روزی از نو

شب قبل از پرواز سینا حسابی اذیت کرد و اشک ریخت انگار این وروجک هم میدونست یه خبری هست تا ساعت 3 نیمه شب بیدار بود اون شب هم منزل یکی از دوستان دعوت داشتیم که حسابی بد قلقی کرد و مجبور شدم به خونه بر گردم طفلی باباش تا ساعت 3 اونو تو محوطه آپارتمان نگه داشت تا من تونستم وسایل رو جمع کنم چون بدجوری به من چسبیده بود ساعت 7 هم راهی فرودگاه شدیم که سینا تا ساعت 9 که به فرودگاه klرسیدیم خواب بود خدا رو شکر اروم بود بعد از تحویل بار که بالغ بر 70 کیلو بود و من و سینا تنها 40 کیلو مجاز بودیم ببریم که خوشبختانه با همکاری مامور باجه به خیر گذشت و منو سینا با همسرم خداحافظی کردیم بغض بدی راه گلوم رو گرفته بود از یه طرف دل کندن از مالزی برام سخت بود از یه طرف هم همسرم که واسه یه سری کاراش مجبور بود بمونه خوشبختانه یکی از دوستان به همراه خانواده همراه ما بودند که دلگرمی بزرگی برای من بود در فرودگاه klجزء اولین نفراتی بودیم که سوار هواپیما شدیم و تونستم قبل از از اومدن سایر مسافران کارهام رو انجام بدم حدود یه ساعتی با تاخیر پرواز کردیم سینا هم کمی کلافه شده بود که به محض بلند شدن خوابش برد و نزدیک به شش ساعت و نیم رو در خواب بود چون شب قبل نخوابیده بود ولی من حسابی خسته بودم و خوابم نمیبرد خودم رو با مجله سرگرم کردم از بس روزهای قبل استرس داشتم که در هواپیما با سینا چیکار کنم اگر اذیت کنه اونم با مسافران ایرانی که در همون دقایق اول ناراضی بودن خودشون رو از اینکه با بچه مسافرت میکنند نشون دادند خلاصه که به خیر گذشت وقتی هم بیدار شد حسابی گرسنه بود ناهارش رو خورد و با پسر دوستمون شروع به بازی کرد و اصلا صداش در نیومد که این عمل از شازده ما بعید بود حدودای ساعت 4:30 به تهران رسیدیم که بعد از پیاده شدن با صف طویل پاسپورت روبرو شدم دریغ از این که یک نفر بگه خانوم شما بچه بغلتون هست برید جلو از اونورم سینا حسابی خسته و کلافه شده بود همون 8 ساعت رو هم صبوری کرده بود باید سجده شکر به جا میاوردم خلاصه که جزء آخرین نفرات بودم که پاسپورتامون چک شد و اینجاست که سوالات شروع شد و اینکه من کی از کشور خارج شدم منم که بسیار خسته و کلافه گفتم خانوم اصلا یادم نیست و خلاصه اینکه پاسپورت من به دلیل سهل انگاری خود آقایون هنگام خروج مهر نشده بود و اگه سینا همراه من نبود باید چند شبی رو آب خنک میخوردم تا ثابت کنم که غیر قانونی از کشور خارج نشدم و به این ترتیب اخرین نفری بودم که از اونجا خارج شدم چون پاسپورتم رو ازم گرفتند و بردند و من رو هم مجبور به نشستن کردند و بعد از این که تمامی مسافران حتی بارهاشون رو گرفته بودند و در سالن کسی نبود بنده قدم رنجه نمودم و بارم رو تحویل گرفتم حالا تصور کنید سینا در کالسکه و کلافه همراه با جیغهای تقریبا بنفش و در دست دیگرم چرخ وسایلم بعد از اینکه خارج شدم دیدم یه اقایی به طرفم اومد و از من میخواد تا چمدونها رو روی نقاله بزارم تا از زیر دستگاه رد بشه اصلا یه ذره منطق هم نداشت من موندم در کجای دنیا با زنی که تنهاست و بچه ایی خسته و کلافه اینچنین برخورد میکنند حتی به من میگه برو کارگر پیدا کن در سالنی که کسی نبود حسابی حرصم در اومده بود تا اینکه یه اقایی کمک کرد و وسایل رو روی نقاله گذاشت از ایرانی بودن خودم بدم میاد در کشوری که حتی هموطنم نبودند و به صرف انسان بودنم و اینکه چه اهمیتی برای مادرو کودکی تنها قایل بودند اما هموطن خودم .... افسوس و صد افسوس

و با تاکسی به کرج رفتیم و چند روزی رو مهمون خاله سیما و عمو مسعود بودیم ما دقیقا در همون روزهایی که اعتراض مردم در شدیدترین حد خودش بود به تهران رسیدیم و رانندگان تاکسی از رفتن به تهران خودداری میکردند و وقتی فهمیدند کرج میرم مشکلی وجود نداشت

با خودم فکر میکردم: به چه امیدی به کشورم برگشتم در کشور من که امیدی نیست

فرزند من به چه امیدی در این کشور خواهد زیست

به مردمی که در آن برای احقاق حق طبیعی خود اراذل و اوباش خوانده میشوند

کشوری که به گفته شخص اول مملکت در آن آزادی مطلق وجود دارد ولی .........

تمام کشور من از سانسوری بزرگ رنج میبرد اخر چراااااااااااااااااااااا

نمیخوام وبلاگ پسرکم رو به سیاست آلوده کنم ولی چه کنم که این روزها چیزهایی رو از صدا و سیما میشنوم که انسان رو از درون خرد میکنه و رنج میده

این روزها اصلا تی وی رو نگاه نمیکنم چون سراسر دروغ است و دروغ

حرف واسه گفتن زیاد دارم ولی جاش اینجا نیست

خدا کنه مجبور نباشم اینده پسرکم رو در ایران رقم بزنم به امید 2 سال بعد

 

 

سـتاره يي كه در آسـمان مي تابد

 

شـايد تنها ترين بهانه ييسـت كه دلتنگي زنده گي را تفسـير مي كند

خداي من تو چرا خاموشي؟؟؟؟

كسي صداي باغچه را در گلوي درختان خفه مي كند

كسي آب را در رودخانه هاي تشـنه گي زنداني كرده اسـت

سـتاره گان تو در آسـمان مي لرزند

شـايد كسي مي آيد

با بيرقي بر افراشـته به نام تو

تا بر چهرهء عشق تفي بيندازد

جهان پر از آفريده هاي بد توسـت!

خداي من!

اين سـان كه تاريكي در پشـت خانهء من اتراق كرده اسـت،من پروانه هايم را به ديدار چه فانوسي بفرسـتم ؟؟؟؟

 

بعدا نوشت:

از روزی که با قدوم مبارک پا به ایران نهاده ایم

 

یاهو مسنجر هم باز نمیشه دوستان عزیزاز اینترنت پر سرعت خبری نیست

سعی میکنم عکسهای تولد و عکس جدید از پسرکم براتون بزارم به زودی با یه خبر جدید میام

احتمالا شما هم خوشحال میشید به زودی میام